بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۱ :: خیمه گاه عاشقان حضرت ماه

خیمه گاه عاشقان حضرت ماه

ما خیمه نشینان غم فاطمه ایم

خیمه گاه عاشقان حضرت ماه

ما خیمه نشینان غم فاطمه ایم

۵۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۱ ثبت شده است

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۱۴ ق.ظ

پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.

بقیه در ادامه مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۸:۱۴
فطرس صبا
شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۰۷ ق.ظ

آش نخورده و دهان سوخته

تفرقه بنداز و حکومت کن

منافق

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۸:۰۷
فطرس صبا
پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۱۱:۵۰ ب.ظ

بازی با کلمات

 شجاعانه‌ترین 6 کلمه‌ای که می‌توان بیان کرد:

"من قبول می‌کنم که اشتباه کردم"

 

مهمترین 5 کلمه‌ای که می‌توانید به همکارانتان بگوئید:

"شما کار خوبی انجام داده‌اید"

 

 کار سازترین 4 کلمه قابل بیان به همکار:

"عقیده شما چه می‌باشد؟"

 

مؤثرترین 3 کلمه قابل بیان در محیط کار:

"من خواهش می‌کنم"

 

با ارزشترین کلمه در پاسخ همکاران:

"تشکر می‌کنم"

 

قویترین یک کلمه که در یک سازمان وجود دارد:

"ما"

 

کم ارزشترین یک کلمه موجود در محیط کاری:

"من"

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۳:۵۰
فطرس صبا
پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۳۲ ب.ظ

شاه و گدا

 

السلام علیک یا سلطان علی ابن موسی الرضا

 

حتـما قرار شاه و گــــدا هست یادتان

آری همان شبی که زدم دل به نامتان

مــشهد ، حرم ، ورودی باب الجوادتان

آقـــــا دلــــم عجیب گرفته برایتان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۰:۳۲
فطرس صبا
سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۸:۰۸ ق.ظ

تست ادراک

به تصویر زیر دقت کنید

سایز سازمانی

به نظر شما کدام یک از دایره های وسط بزرگتر است؟

تحلیل در ادامه مطلب

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۸:۰۸
فطرس صبا
دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۵:۴۵ ب.ظ

آخرین بازمانده

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود’ به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: “خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟” صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ‘ از نجات دهندگانش پرسید: “شما ها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟” آنها جواب دادند: ” ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم.” وقتی اوضاع خراب می شود’ نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ‘ چون حتی در میان درد و رنج ‘ دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ‘ ممکن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۷:۴۵
فطرس صبا
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۱۱:۲۳ ق.ظ

خدایا میترسم....


خدایا میترسم....... نه از نمازهایی که نخوندم از دلهایی که شکستم وخودم خبر ندارم خدایا میترسم...... نه از حجی که نرفتم از مرد بی خانمانی که پائین خونمون یه شب یخ زد و من خواب بودم خدایا میترسم...... نه از روزه هایی که نگرفتم از بجه هایی که بدون کفش خجالت میکشن به مدرسه برن خدایا میترسم....... نه از جهنم و اتیشش از اینکه دیگه دوستم نداشته باشی میترسم...........

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۱:۲۳
فطرس صبا
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۱۱:۲۱ ق.ظ

وقتی خدا

وقتی خدا از پشت دست هایش را روی چشمانم گذاشت از لابه لای انگشتانش آنقدر محو دنیا شدم که فرآموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۱:۲۱
فطرس صبا
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۱۱:۰۹ ق.ظ

خدا و کودک

خدا و کودک کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می‌خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟» خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.» کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟» خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.» کودک سرش را برگرداند و پرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟» - «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.» کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.» خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.» در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.» خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کنی .»
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۱:۰۹
فطرس صبا
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۹:۴۳ ق.ظ

راز موفقیت

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند.

این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد.

بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

 

گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۹:۴۳
فطرس صبا